![]() |
||||||||
|
بعضی مواقع که حس و حالش برام باشه یه جورایی به سرودن شعر می پردازم. در مناسبت ها و مواقعی که فکرم آزاد باشه الفاظ رو به هم ارتیباط می دم تا یه چیزی ازش در بیاد که من شعر بخونمش تا دیگران چه بنامند . . . 1- اولین شعرم رو که در صفحه اول خوندید . . .
2- در انتظار رویت خورشید . . .
دیدگانم ابری است مژه ام نمناک است از غم دوری تو گونه ام بارانی است موی من منفعل از گردش ایام شده است گردش خون دلم گرمی اندام مرا افزون کرد گاه بی گاه حرارت به مذاقم خوش نیست . . . . . . گرمی این بدن و سردی زیبای هوا عرقی سرد نثار تن گرمم کرده این رطوبت که به پیشانی من می ریزد عرق شرم وجود دل بیمار من است داروی درد دلم دیدن رویت باشد این همان آرزوی قلبی هر روز من است و امیدی که همه سال و همه روز بدان منتظرم انتظاری زیبا . . . انتظاری پر نور . . . . انتظاری ابری . . . . . لحظه ای بارانی . . . . شب جمعه به دعا و سحر روز خودت «جمعه» ی ناز اوج گرمای دل و اشک مدامم باشد عصر جمعه که ز در می آید سیل اشکم خبری می آرد هفته ای دیگر نیز وصل تو طول بینجامد باز همچنان منتظرم هفته ای دیگر نیز. . . هفته ای دیگر نیز . . . هفته ای دیگر نیز . . . منتظر بر قدمت بنشینم . . گر نیایی باز هم هفته ای بنشینم . . . . به امیدی که به قول استاد: « . . . شاید این جمعه بیاید شاید . . . پرده از چهره گشاید شاید . . . . »
3- سال نوآوری و شکوفایی وای چه سالی است که نو آور است نیمه ی خرداد چه رنگی شده است عطر شهیدان به مشامم رسد بوی مدینه به میان آمده است سال امام و شهدای امام گشته عجین، بوی بقیع آمده است فاطمیه آمد و محزون شدیم بوی غریبی علی آمده است موی همه گشت سپید ای عزیز عیسی مریم به ستوه آمده است بین که همه منتظران تشنه اند صیحه ی العطش به گوش آمده است تو را قسم به پهلوی مادرت سینه ی تنگم به ستوه آمده است وای چه می شد که به این جمعه ای هلهله افتد که ولی(عج) آمده است کی شنوم نعره ی نالان کشند مهدی زهرای بتول آمده است
4- سالروز ورود عزیز تر از جان به استان دارالعلم و دارالعباده یزد
روزگاری ایران در زمان کوروش مرکز قدرت بود قدرتی نامشروع مبتنی بر زور و مبتنی بر شمشیر مردم آن دوران رنج خالص بودند رنگشان نیلی بود زیر رگباری از تازیانه و شمشیر سالها بعد از آن مردم این سامان آشنا با قرآن آشنا با عدل و علم و عرفان گشتند حافظ و مولوی ، سعدی ابن سینا، رازی و هزاران استاد از همین قشر هستند سالیانی دیگر پهلوی ها گشتند سلطه گر بر ایران و چنان کوروش ها ظلمشان افزون گشت مردم این دوران جز خواص آن هم کم بهر علم و تحصیل بهره ای نگرفتند عقب افتادن از علم و هنر و آگاهی هدیه ی هر شب و هر روز به مردم می بود نفت و آب و گل ما جمله به سرقت بردند و به جایش . . . . و به جایش مد و الواطی و بی غیرتی اهدا کردند تا که آمد مردی از تبار خورشید کاخشان ویران کرد با زبان قرآن با نوای عرفان نام او روح الله به خمینی مشهور و چنان شد مشهور که تمام دنیا کشور ما را نیز جز به او نشناسند ناگهان خفاشان دشمنان خورشید که به جز تاریکی چشمشان نشناسد از تمام دنیا از مسیر اروند دشمنان برگشتند با سلاحی خونبار تا که برچینند آن دولت قرآنی دولت اسلامی نوجوانان و جوانان وطن بهر افکندن این غول خبیث دست یاری دادند به خمینی کبیر ناگهان ایران شد یگ گلستان سرباز و چنین سربازان وطن ما ایران در تمام اعصار در تمام اذهان به خودش یاد نداشت از جماران این ها نور و گرما را هم به ودیعت بردند هشت سال گذشت هشت سال گذشت . . . . عدد سرعت نور حتی بیش گل ما پرپر شد به سر کوی و به هر برزن شد یک گلستان گل زیبا به فدای نهضت نهضت خون و قیام پیرو پیر جماران و خمین گر چه صد ها و هزاران گل ما پرپر شد گر چه جانباز به تعداد فراوان داریم شهدا شمع محافل شده اند از بر ما هم ردیف شهدا، جانبازان گرمی بزم همه محفل عرفانی ما می باشند ده ما هم در بزم نمره ی بیست گرفت (بیست شهید تقدیم انقلاب خمینی نمود) دشمنان ننشستند تا که او برخیزد گر چه هرگز او بر زمین ننشست و کاخ آنها را نیز تا ابد ویران کرد سالیان است هنوز بل همیشه همه وقت عاشق پیر خمینند همه دشمنان هم همگی معترف بر عظمت های خمینی شده اند برگی از تاریخ است نام زیبای خمینی عزیز برگ زرینی که همه را محو سخن های خودش بنموده است. رخت بربست خمینی ز دیار غربت و چنان بال گشود و به جنت سوی ابرار قدم بر می داشت در غیاب حجت(عج) و پس از عزم خمینی به دیار ملکوت خبرگان شخص دگر جایگزینش بنمود و چه با قدرت و حکمت علمش راست نگه داشته است سیدی نورانی یکی از یاران قائم آل محمد مهدی(عج) سخنانش همه حکمت و بیانش که نشان از علومی دارد که تمامی ندارد هرگز. آه!!! سالی که گذشت از بر ما از تاریخ قدمش برکت بسیار برای ما داشت یزد ما از قدمش جنت شد و همه پیر و جوان کودک و برنا در شهر سوی دیدار ولی در تکیه جمع شدند روی زیبایش را هرگز از یاد نخواهیم سپرد و کلامش هرگز! شهر ما شهر قنات است و قناعت و قنوت و حضور سید (حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دامت حفاظاته) همه را بیخود از خود می کرد. آنقدر عاشق بی تاب عنان بنهادند آنقدر مشق دل خود به میان آوردند آنقدر اشک به شوق قدمش افشاندند و چنان مردم این شهر از او می گفتند: (آتش شوق چنان در دلم افروخته بود ديده گر آب نمي ريخت جگر سوخته بود)
|
|
|||||||
|
|
||||||||
![]() |
||||||||
![]() |
||||||||
|
Copyright ©2006-2008
NABIZADEH.INFO All rights reserved , Powered by:
ESLAMIEH GROUPES tel:09133542749 |
||||||||